تبليغاتX
تنها به خاطر او
عشق حقیقت است اما همه چیز نیست
نمیدونم  گناهی  کردم  که تاوانشو پس  میدم  یا  قسمت  اینه  یا  حکمته که  اینجوری بشه

من  تا حالا  هر اتفاقی واسم  رخ داده هر چی که شده هر سختی  هر ناراحتی  گفتم قسمت

اینه  حتما  حکمتی  تو کار بوده خلاصه همیشه شکر خدا کردم ولی  این بار  به خدا شکایت

میکنم  انصاف نیست خدا با من اینطوری کنه من اونقدرا پسر بدی نیستم که مستحق این عذاب

باشم  وفا اولین خصوصیتمه  ولی نمیدونم چراخدا کاری میکنه نتونم از وفام اسنفاده کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 3:16 PM  توسط فرزین | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا                بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی                 سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست            من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما بناز تو جوانی داده ایم                      دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار                    اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر بزیر افکنده بود         ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت     اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند         در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین        خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا


                                    شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

                                    این سفر راه قیامت می روی تنها چرا

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 8:23 PM  توسط فرزین | 

گذار ارد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا          

                                                          فدای اشتباهی کارد اورا گاهگاه اینجا

مگر ره گم کندکوراگذار افتد بما یارب

                                                         فراوان کن گذاران مه گم کرده راه اینجا

کله جا ماندش اینجاو نیامد دیگرش ازپی

                                                         نیاید فی المثل اری گرش افتدکلاه اینجا

نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

                                                           چو هم شاهی و هم درویش گاه انجا و گاه اینجا

شبی کان ماه با من بودمیگفتم کلید صبح

                                                          بچاه افکنده ایم امشب که در بند است ماه اینجا

ندانستم که هم از نیمه شب تازد برون خورشید

                                                              که نگذاردزغیرت ماه را تا صبحگاه اینجا

 

 

با حذف چند بیت از غزل زیبای استاد مسلم عشق

شهریار

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 1:36 PM  توسط فرزین | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 1:24 PM  توسط فرزین | 

نوشته ام به نام گریه برایت

بدان تو ای عزیز که هجرانت

چه کرده با من بهتان زده

نه. توان گفتن من نیست

همه غریبند در این سرای دروغ

ولیکه غربت من چیز دیگریست.

کم نیست

دگرم قدرت دروغی نیست

که کنم زیر لبخند پنهان همه چیز

کاش میدانستی این لبخند

صد کتاب غم به پشتش هست

کاش میداد کسی تو را خبر

(خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است)

ای خدا کاش میدادی به جز ضجه و گریه

یکی دگر احساس پر حرارت تر

که چون غم سوزان عشق رو گردد

گریه را قدرت دفع این حرارت نیست

حساب کن چگونه امکانش هست

غمی به وسعت صحرا درون قلبی تنگ

نه دگر می ترکد حتی دل سنگ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 9:4 PM  توسط فرزین | 

سالروز تولد شاه مردان ابر مرد دوران سرچشمه ی عشق و عرفان

 

اول مرد دنیا و اخرت مرد علم و بصیرت  نگاهی پر از شجاعت

 

با متانتی پر از مهر شهامتی سر شار از عدل

 

نه کار قلم من نیست توصیف اوپس تنها میگویم:

 

 

مولا یم علی تولدت مبارک

 

مو لا روز محشر ما را هم بنواز که محتاجیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 8:52 PM  توسط فرزین | 
و قتی تنها میمونی ... وقتی یه مدت طولانی انتظار میکشی و به نتیجه ای نمیرسی

وقتی در انتظار یه خبر خوشی ولی یه خبر زجر اورتر از مرگ امید زندگی رو ازت

میگیره...وقتی ماههای متمادی در پی راهی هستی که بهش بگی دوست دارم

بعد میبینی یکی قبل از تو گفته بهش عاشقتم...وقتی احساس میکنی مرگ چقدر

خوبه... نه بچه های وبلاگ خون واستون دعا میکنم هیچ موقع یه همچین احساسی

بهتون دست نده...خیلی تلخه خیلی خیلی خیلی و هزار بار مرگ تر از مرگ است

این احساس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 5:45 PM  توسط فرزین | 
نمیدونم پست قبلی چرا ناقص او مده

به هر حال  این جملرو خودتون به اولش اضافه کنین

بگذار تا عریانی عشق چشمان تو را به زیبایی خویش بگشاید

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 12:35 PM  توسط فرزین | 
دکتر علی شریعتی می گوید:

بگذار عریانی عشق چشمان تو را به زیبایی خویش بگشاید

هر چند در انجا جز رنج و محنت و غم چیزی نمی بینی

اما هیچگاه کوری را به خاطر ارامش تحمل نکن

به قول یکی:

من به پایان نیندیشیدم که همین عاشق شدن زیباست

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 12:22 PM  توسط فرزین | 
قصه از صبحی شروع شد

که تو رو کوچه دیدم

از همون نگاهی که باز دنیارو واسم قشنگ کرد

گفت دیگه نباز خودترو.دنیا باز رو شو به ما کرد

از پیچ کوچه ای که صبح

عطر تو توش داشت می پیچید

این نگاه جستجو گرباز پیت

تو کوچه پیچید

من ناامید که داشتم اروم زندگی میکردم

قصه از جایی شروع شد که امیدی پیدا کردم

گفتم این که زندگی نیست

زندگی بی عشق بشه نیست

تو حدیثت جای یک حادثه خالیست

کسی که قصه ی زندگیتو کامل بکنه کیست؟

دیدم حق داره دل من

خوب کسی نشون من داد

این همه قصه می بافتم

رای مثبت رو بهش اخر دلم داد

اره اول قصست...

 

و قصه ی عشق او لین قصه ی زندگی انسان بود

 

و می دانم وقتی مدفون میشود که اطمینان حاصل کند

 

که اخرین بشر روی زمین بدرود زندگی گفته است

 

ولی افسوس که هرچه تعداد افراد بشر رو به افزایش

 

است تعداد افراد عاشق رو به کاهش است

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 7:40 PM  توسط فرزین | 
باز هم برکه ی کم عمق امید

رو به خشکی مینهد

باز هم با رفتنت از این دیار

قافله سالار تن میل نرفتن میکند

باز هم بد خلقی دل با من است

با همه یادی ست او را چون به مایش میرسد بیگانه است

باز هم با رفتنت کل جهان

انگار با من بر سر جنگ امدست

باز هم کور سوی شمع محفل گرم کن

با از دست دادن عطر تو اش

رو به خاموشی گزیدن میکند

نیستی امشب در این تنهایی من  مشترک

تا ببینی جان من هم همره اشکم چکیدن میکند

کار ما بین بس که خندیدن بیارد این زمان

میشوم اب از درونم شمع هم نگاهی میکند

باز هم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 1:30 PM  توسط فرزین | 
باز در این وزطه ی عمر

که کسی نیست

به تنهایی من فکر کند

که شود همدم این بی کسیم

که در این وهم خوشی سیر کند

تو بیا تا که به تنهایی من

جامه ای از شعف و شور عطا فرمایی

تا به این بریده از هر شادی

شادی کل جهان بنمایی

تا که با ورم دهی در دنیا

عشق هرگز نشود بی پاسخ

تا که ثابتم کنی تا باشم

در پی عزم وفایم راسخ

که شوم عاشق این نکته که پیری فرمود

که بکن نیت خود را خالص

تا رسی به مقصدت دیر و چه زود

پی هر حادث 

 

لطف کنین در مورد این ذهن گوشه من هم نظر بدین

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 12:31 PM  توسط فرزین | 
اینارو سرخ مینویسم چون مناسب همین رنگه

یک روز به کنکور مونده تا بازم عده ای به خواستشون برسن و افراد زیادی

بازهم بمونن و غم و غصه و...به هر حال سیستم درستی نیست همه

میدونن

اما تو ای خواننذه ی عزیز وبلاگ دوست خوبم که میخوای کنکور بدی..

 

نذار  همه ارزشتو با یک عدد بسنجند  نذار شخصیتت تبدیل به یک عدد بشه

 

حال این عدد یک رقمی باشه یا۲یا۳یا۱۰رقمی.

ولی نذار زندانی بشی

با تمام قدرت داد بزن من انسانم با تمام خوبی ها و بدی های انسان

به کسی اجازه نمیدم شخصیت و ارزش انسان بودنم رو با معیاری به نام

رتبه کنکور بسنجن  نه من این اجازه رو نمیدم به هیشکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 6:41 PM  توسط فرزین | 

 

نگاه  کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب  می شود

چگونه سایه  سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

 تمام هسنیم خراب میشود

شراره ای مرا به کام میکشد

مرا به اوج میبرد

مرابه دام میکشد

نگاه کن

 تمام  آسمان من

پر از شهاب میشود

تو آمدی زدورها و دورها

زسرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

زعاجها ،زابرها ،بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره میکشانیم

فرانر از ستاره مینشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان  تب شدم 

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه  های آسمان

کنون به گوش من دوباره میرسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبا لب از شراب  خواب میشود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود.

 

 

 

این شعر شاهکار فروغه

 

 

اگه نخوندین حتما بخونین

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 1:25 PM  توسط فرزین | 
امدی شاید که این امدنت

مرهمی باشد دل تنگم را

امدی دیگر نرو باشد که این

قدمتی باشد عمر این خسته را

خواب بود این یا که رویایی عمیق

باشد این ربم حقیقت عاقبت این بنده را

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 1:17 PM  توسط فرزین | 
کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمیورزه

 

بهایی داشت این دل پیشترهاکه این روزا نمی ارزه

 

 

شما هم جرمی نکردین اگه به من سر نمی زنین

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 7:13 PM  توسط فرزین | 
بار الهی انکه در تنهاترین تنهاییم تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت

ای خدا به حق تنهاییت در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 11:57 AM  توسط فرزین | 

در این دنیا دنبال چی هستیم  و انتظار چه را میکشیم  که در این دنیا مانده ایم  لطفا نظرتونو بگین که چرا زنده ایم  و امید ما چیست با این اینده نا معلوم

خواهش می کنم نظراتتونو بگین می خوام نظرات خوب و منطقی را بذارم  رو وبلاگ منتظرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 12:10 PM  توسط فرزین | 
دوست دارم عزیزم

بزن اتش که تا اخر بسوزم

بسوزم تا بسازم اهی از دل

بسوزد اشیانت اه جانسوز

همانسانی که سوزاندی من و دل

 

 

 

لطفا انتقادتونو در مورد این دو بیت(که یکی از ذهن گوشه های خودمه)بگین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 12:44 PM  توسط فرزین | 
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني ناله ها با چشم تر
و عشق يعني هزاران هزار معني كشف نشده ي ديگه
عاشق باشيد
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 7:25 PM  توسط فرزین | 

سالها تمرین عشقی کرده ام

کز درش بهری نبردم جز جفا

ناجوانمردانه خنجر میزند

نا بکار ازموده از قفا

مکان,زندگی ننگ است در هر جا

مردمش ناموختند راه وفا

من ندارم باور اینکه در این

روزگاران گم شده راه خدا

من پی اموزگاری عاقلم

رهنمون باشد مرا در هر کجا

در درونم انقلابی رخ دهد

عشق را ارزش دهم همچون هخا

عشق را خواهم دهم من رونقی

تا که اوازش بپیچد در فضا

هر که روشن شد دلش با نور عشق

در دلش دیگر نشیند رنجها

کشوری سازم که قانونش بود:

عشق حق است و نعمت از خدا

هر که کفر نعمت یکتا کند

اتشی اید بر او از ناکجا

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 11:25 AM  توسط فرزین | 
دستت رو بزار روی قلبت، اين ساعته عمرته كه داره تيك تيك می كنه.
جالبه... همونی كه بهت زندگی ميده، برات شمارش معكوس رو شروع كرده
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 9:30 AM  توسط فرزین | 
من مرغ آتشم
می سوزم از شراره ی این عشق سرکشم


چون سوخت پیکرم,
چون شعله های سر کش جانم فرو نشست,
آنگاه باز از دل خاکستر
بار دگر تولد من
آغاز می شود.
و من دوباره رندگیم را , آغاز می کنم.

پر باز می کنم.
پرواز می کنم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 9:29 AM  توسط فرزین | 
اگه نمیگم دوست دارم

دلیل برآن نیست که دوست ندارم

می ترسم

می ترسم

که از تب گفتن آن بسوزم

اگه هنگام خداحافظی

جز "خداحافظ"

کلام دیگری برزبان نمی آورم

دلیل بر آن نیست که دوست ندارم

می ترسم

می ترسم

که مبادا کلام نابجایی بر زبان آورم

ودیگه تو رو نبینم

اگه می خوای بدونی که چقدر دوست دارم

از من نخواه که سکوت رو بشکنم

آنگاه مجبور خواهم شد

به اندازه ی یک آسمان

فریاد بزنم

دوست دارم

            دوست دارم

دوست دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 10:14 AM  توسط فرزین | 
http://www.angel9oh7.com/flashloveyou27.html

http://www.angel9oh7.com/flashloveyou5.html

http://www.angel9oh7.com/flashloveyou28.html

http://www.angel9oh7.com/fpdaydivine.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 12:35 PM  توسط فرزین | 
http://www.angel9oh7.com/flashloveyou15.html
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 12:33 PM  توسط فرزین | 

توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا

منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا

باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر ابه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره

دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا

حالا از خودش می پرسه میادش آیا آیا؟

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه

دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه

شده کار این زمونه

                             تقدیم به تمام عاشقا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 12:22 PM  توسط فرزین | 

ماه در مییاد که چی بشه

می خواد عزیز کی بشه

نمی دونه تو هستی

به جای اون نشستی

نمیدونه تو ماهی

تو که رفیق راهی

ماه در مییاد چیکار کنه

باز اسمونو تار کنه

نمیدونه تو هستی

به جای اون نشستی

 

 

یه ماه میخواستم که دارم

ای ماه شب تارم

 

 

 

 

 

به امید روزی که  هر کسی ماه خود را بییابد و در زیر نور ماه خود بتواند دوردستهارا در افق روشنایی ببیند و اینده را نیز 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 1:23 PM  توسط فرزین | 
 

قطره را پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت به هم پيوستن و جويبار شدن...
جويبار را پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت به هم پيوستن و رود شدن...
رود را پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت به دريا پيوستن و دريا شدن...
دريا را پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت هيچ!...
ولی کش قطره شبنمی بودم در کناره گلی بی خبر از همه جا......
 

 

و ما هم مثل این قطره و رود و ...  همیشه پی چیزی هستیم که نیستیم

و این دلیلیست که هیچگاه از زندگی راضی نیستیم

ولی  ممکن است روزی رضایتی کسب کنیم و ان روزی است که میخوانیم

از دست تو در اتشم امشب   میسوزم و با این همه سوزش خوشم امشب

 

 

(اصل شعر از استاد سخن شهریاره ولی من متاسفانه یادم رفته بود  ببخشید) 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 11:45 AM  توسط فرزین | 
چ

از خبر هجرت تو

پر پروانه بسوخت

گل سرخ جای قدم های تو دید

ریخت گلبرگ پی پای تو   سوخت

دل من اه که دیگرنشنید از تو پیام

دید این صحنه و دیوانه بسوخت

هر کسی قصه ویرانی من را بشنید

کرد فرهاد رها و پی این واقعه سوخت

دل درست است که دنبال تو شد اواره

لیک جان من از این صحنه چه عجزانه بسوخت

پشت سر هم تو نکردی نگهی تا بینی

که از این ضجه ی من رهگذر کوچه بسوخت

بی تو این خانه دگر جای من شکسته نیست

رد شو از کوچه ما بار دگر  ببین که این خانه بسوخت

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 1:2 PM  توسط فرزین | 
 

online